شب آمد و شد اول بیداریها

من و سودای دل و فکر گرفتاریها

شب خیالات و همه روز تکاپوی حیات

خسته شد جان و تنم زین همه تکراریها

در میان دو عدم، اين دو قدم راه چه بود؟

كه كشيديم درين مرحله بس خواريها

دلخوشيها چو سرابم سوي خود برد، وليك

حيف ار آن كوشش و طي كردن دشواريها

نوجواني به هوس رفت و از آن برجاماند

تنگي سينه و كم خوابي و بيماريها

سرگذشتي گنه آلود و حياتي مغشوش

خاطراتي سيه از ضبط خطاكاريها

كورسويي نزد آخر به حيات ابدي

شمع جانم، كه فدا شد به وفاداريها

شعر از "باستاني پاريزي"

 


 

نوشته شده توسط وحید در پنجشنبه 1387/03/23 ساعت 12:23 موضوع | لینک ثابت