در تنگناي غم ويران كننده ي هميشگي ام
در نوشته هاي بر جا مانده بي كسي ام
در نيستي هاي هميشه يكنواخت زندگي ام
فقط دنبال كسي ميگشتم كه براي من يك معنا داشت
آري كسي كه من اورا نه براي خودم بلكه براي دلم به زبان مي آوردم
من خود ازتنگناي بي كسي گذشته بودم وميدانستم چيست اين همه بي كسي
اما نتوانستم بر زبان آورم .كسي نپرسيد چرا ؟براي چه؟اما همه مرا مي شناختند
آري براي من چيزي جز غم نميتوانست معناي يك بي كسي را بيان كند.
اين بي كسي نبود كه مرا غمگين كرد بلكه غم بود كه مرا بي كس كرد.
اما آنقدربيكس شدم كه نتوانستم حتي به غم بگويم :چرا؟چرا؟چرا؟
با اين همه از غم چيزي فهميدم. چيزي كه حتي عشق با آن همه عظمت نتوانست
به من بفهماند و آن چيزي نبود جز فهميدن و درك بي كسي .
آيا كسي داند چيست اين بي كسي من؟


 

نوشته شده توسط وحید در سه شنبه 1387/02/31 ساعت 20:10 موضوع | لینک ثابت