گفتی:«به سرزمينی ديگر خواهم رفت، به دريايی ديگر

شهر ديگری پيدا خواهد شد، بهتر از اين.

هر تقلايم محکوم تقدير است

و دلم نعشی است مدفون

تا کی خيالم در اين سرزمين هرز بماند.

چشم به هرکجا که می‌گردانم

غبار ويرانه‌های زندگی‌ام را می‌بينم

که در آن‌ها سال‌های بسيار ويران می‌کردم و فرو می‌ريخت

و فرو می‌ريختم

 

هيچ سرزمين تازه‌ای نخواهی يافت. هيچ دريای ديگری هم.

شهر تعقيب‌ات خواهد کرد و  هميشه همان خيابان‌ها را پرسه خواهی زد

در همان همسايگی پير خواهی شد.

و در همان خانه‌ها کهنه می‌شوی!

هميشه به اين شهر خواهی رسيد.شهر ديگری را آرزو مکن

تورا نه قايقی خواهد بود و نه راهی

هم‌اينجا زندگی‌ات را فروريختی

در اين کنج محقر،

که از آن ويرانه‌ای ساختی


 

نوشته شده توسط وحید در شنبه 1387/02/21 ساعت 20:4 موضوع | لینک ثابت