تبليغاتX
وحید
 

برای دنیای دیگر

آن دم که مرا مي زده بر خاک سپاريد
زير کفنم خمره اي از باده گذاريد
تا در سفر دوزخ از اين باده بنوشم
بر خاک من از شاخه انگور بکاريد
آن لحظه که با دوزخيان کنم ملاقات
يک خمره شراب ارغوان برم به سوغات
هر چند که در خاک ننوشيدم از اين باده صافي
بنشينم و با دوزخيان کنم تلافي
........


 

نوشته شده توسط وحید در سه شنبه 1387/02/10 ساعت 19:23 موضوع | لینک ثابت


بحرطویل



سنگ تویی شیشه منم تیشه تویی بیشه منم ریشه تویی ریش منم کیش منم لابه درویش
منم ماه تویی آه منم چرخ دوصد تاه منم ماه تویی؟ ماه منم مهر تویی سحر منم بحر
تویی نهر منم قطره تویی قطره تویی شرح تویی شرح تویی شارح این درد تویی درد
تویی مرد منم؟ درد تویی درد تویی فرد تویی بر تن من گرد تویی گرد تویی گرد منم
کوه تویی سنگ تویی در دل من جنگ تویی جنگ تویی خدعه و نیرنگ منم آتش بیرنگ تویی
رنگ منم شکل تویی شکل تویی صورت بی شکل منم قهقه دیر تویی هقهقه پیر منم جامه
منم جامه منم خانه تویی خانه تویی باده و پیمانه تویی ناله تویی ناله تویی گلشن
ویرانه منم کافر دیوانه منم دانه منم رشد تویی راه منم جاه منم راه تویی نفس
منم قفس تویی هوس منم جرس تویی داد تویی داد تویی دود منم دود منم بود منم شوق
منم شور تویی شور تویی زخم منم زخم منم زخمه تویی ساز تویی سیم تویی ناز تویی
خنده دمساز تویی سوز تویی روز منم سکه تویی ضرب منم خواب تویی آب منم آب منم
روشن مهتاب تویی ناب تویی نقش منم قاب تویی دام منم دام منم موسم بی نام تویی
گام تویی کام منم جام تویی جیم منم رقص منم رنج منم حزن تویی گنج منم غصه تویی
قصه منم شیر تویی پسته منم پسته منم پرده بربسته منم رسته منم خسته منم دست
تویی دست تویی جنگی بی دست منم مست منم مست منم صور تویی نفخ منم فتح تویی میل
منم سیل تویی فعل تویی یار منم غار منم دار تویی بار تویی نار منم نار منم شعله
آن نار تویی کار تویی کار تویی دیده مکار تویی آفت بازار تویی زار تویی زار
تویی مخزن اسرار منم خانه ابرار تویی لاله منم خار تویی سست منم چار تویی چوب
تویی کوبه تویی کوب تویی واژه مکتوب تویی طالب مطلوب منم؟ خوب تویی خوب تویی
حوب منم حوب منم حاسب محسوب منم سود منم سود منم روح تویی روح تویی کشتی بی نوح
منم نوح منم نوح منم فاتح مفتوح تویی جاعل مجعول منم هول منم گول منم قتل تویی
قتل تویی قاتل مقتول منم عقل منم؟ عقل منم؟ عاقل معقول منم؟ کاسف مکسوف تویی
سوف تویی پار تویی لحظه تویی سال تویی سال تویی ماضی این حال تویی حال تویی مال
منم قال منم قیل تویی فال تویی فاخر مختال تویی سیرت ادلال تویی دال تویی سرمه
تویی خال تویی وسمه تویی بال تویی خاک تویی خاک تویی رقیه و تریاک تویی حاصل
ادراک منم قصه افلاک تویی چابک و چالاک منم تاک منم تاک منم خرقه افلاک منم لاک
منم کاف منم لاف منم بند تویی ناف منم صاف تویی مرغ منم قاف تویی قاف تویی سوره
اعراف منم دور منم نور منم ساری و مسرور منم حور منم سور منم لولی مهجور تویی
خانه معمور منم نوش تویی پوش منم خامش مدهوش منم جوش تویی جوش تویی گرمی آغوش
تویی گوش تویی گوش تویی اشک سیاووش منم عشق تویی؟ عشق منم؟ عشق تویی عشق منم...


 

نوشته شده توسط وحید در پنجشنبه 1387/01/22 ساعت 19:38 موضوع | لینک ثابت


بهار


بوی باران ؛ بوی سبزه ؛ بوی خاک
شاخه های شسته ؛ باران خورده ؛ پاک
آسمان ِ آبی و ابر ِ سپید
برگ‌های سبز ِ بید
عطر ِ نرگس ؛ رقص ِ باد
نغمه‌ی شوق ِ پرستوهای شاد
خلوت ِ گرم ِ کبوترهای مست .....ـ

نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال ِ روزگار !ـ
خوش به حال ِ چشمه ها و دشت ها
خوش به حال ِ دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال ِ دختر ِ میخک که می خندد به ناز
خوش به حال ِ جام ِ لب‌ریز از شراب
خوش به حال ِ آفتاب

ای دل ِ من گرچه در این روزگار
جامه‌ی رنگین نمی پوشی به کام
باده‌ی رنگین نمی نوشی ز ِ جام

نقل و سبزه در میان ِ سفره نیست
جام‌ات از آن می که می باید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مست‌ام نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه‌ی غم را به سنگ
هفت رنگ‌اش می شود هفتاد رنگ

فریدون مشیری


 

نوشته شده توسط وحید در جمعه 1387/01/16 ساعت 11:56 موضوع | لینک ثابت


... دلم تنها نیست

 

 تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست
 محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست


از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت
 که در این وصف زبان دگری گویا نیست


بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما
 غزل توست که در قولی از آن ما نیست


تو چه رازی که بهر شیوه تو را می جویم
تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست


 شب که آرام تر از پلک تو را می بندم
در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست


این که پیوست به هر رود که دریا باشد
 از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست


 من نه آنم که به توصیف خطا بنشینم
این تو هستی که سزاوار تو باز اینها نیست


 

نوشته شده توسط وحید در یکشنبه 1387/01/11 ساعت 12:20 موضوع | لینک ثابت


ودیگرهیچ...

 

Image hosted by allyoucanupload.com


 

نوشته شده توسط وحید در دوشنبه 1387/01/05 ساعت 8:36 موضوع | لینک ثابت


تورامن چشم درراهم ...

تو را من چشم در راهم... 


 

نوشته شده توسط وحید در سه شنبه 1386/12/21 ساعت 14:21 موضوع | لینک ثابت


روزی که تومی آیی...

روزی خواهی آمد
با
همان وسعت همیشگی احساست
روزی
که در برهوت سرد تنهایی
چشمانم
خسته راهیست
که
گامهای ترا بوسه زده است
تو
می آیی
و
نگاه لرزانم
با
ستاره هایش
روی بوسه هایت آرام می گیرد.
تو
می آیی با نهایت عشق


 

نوشته شده توسط وحید در یکشنبه 1386/12/12 ساعت 17:48 موضوع | لینک ثابت


می مونم همیشه چشم به راهت

 

یا اباصالح(عج)


*عشق را هيچ آرزو نيست ، مگر**  **آنكه به ذات خويش دررسد.** *
*اگر شما عاشقيد و آرزوئي مي جوئيد،** *
*آرزو كنيد كه ذوب شويد و همچون جويباري باشيد كه با شتاب مي رود و براي شب
آواز مي خواند.** *
*آرزو كنيد كه رنج بيش از حد مهربان بودن را تجربه كنيد.** *
*آرزو كنيد كه زخم خورده فهم خود از عشق باشيد و خون شما به رغبت و شادي بر خاك
ريزد.** *
*آرزو كنيد كه سپيده دم برخيزيد و بالهاي قلبتان را بگشائيد و سپاس گوئيد كه يك
روز ديگر از حيات به شما عطا شده است.** *
*آرزو كنيد كه ظهر هنگام بيارآميد و به وجد و هيجان عشق بيانديشيد.** *
*آرزو كنيد كه شب هنگام با دلي حق شناس و پرسپاس به خانه بازآييد، و به خواب
رويد ، با دعائي در دل براي معشوق وآوازي بر لب در ستايش او.*


 

نوشته شده توسط وحید در سه شنبه 1386/12/07 ساعت 18:1 موضوع | لینک ثابت


صبرکن


 

نوشته شده توسط وحید در چهارشنبه 1386/12/01 ساعت 19:29 موضوع | لینک ثابت


زمستان وبهار

 

زمستان راتحقیر مکن

 

بهار هرچه دارد اززمستان است.


 

نوشته شده توسط وحید در پنجشنبه 1386/11/25 ساعت 18:15 موضوع | لینک ثابت


جواب

 

مستانه شدم با عشق یه جرعه خرابم کرد
در میکده عشاق آخر، معشوق جوابم کرد


گریان نشوم هرگز از دست دل مستش
میمیرم  و میگویم  شاید  که عقابم کرد


 

نوشته شده توسط وحید در دوشنبه 1386/11/22 ساعت 17:35 موضوع | لینک ثابت


کاش

 

کاش در این قفس بسته تنگ
گل آزادی من می خندید
آن کبوتر که لب بام نشست
کاش احساس مرا می فهمید
به هواخواهی گیسوی نسیم
کاش یک لحظه نمی آسودم
کاش در آن افق نیلی رنگ
شور یک فوج کبوتر بودم
مرغ در دام گرفتارم آه
به دل سوخته ام چنگ مزن
پروبالم شده خونبارو کبود
اینهمه جور مکن سنگ مزن
بازکن بازکن آن پنجره را
سوی آن وسعت خالی زملال
زندگی تلخترین خواب من است
خسته ام خسته ازین خواب و خیال
کوله بار من دلخسته کجاست
دلم آرام ندارد نفسی
آه می خواهم ازینجا بروم
باز از دور مرا خواند کسی
بندیان خانه سیمرغ کجاست
سوی آن با من پرواز کنید
آه باید بروم تا اشراق بال احساس مرا باز کنید.
 اولین نگاهت آن قدر برایم شیرین بود
كه گویی روح فرهاد در من دمیده باشند?
من قهرمان افسانه عاشقانه ای شدم
كه پایانش را نمی دانستم
هرشب
در اوج تنهایی
به اندازه عظمت بیستون برایت گریستم?
و اكنون
وقت آن شده است كه شیرینی نگاهت را پس بدهم
و شربت تلخ آخرین خداحافظیت را بنوشم
روح فرهاد كم كم از وجود من می رود
و هر بار بخشی از وجود مرا نیز با خود می برد?
امشب حال عجیبی دارم
خوابم به چشمانم نمی آید
كه ناگهان
صدایی به گوشم زمزمه می كند:
"بخواب٬ امشب آخرین شب تنهاییست"
چشمانم را می بندم
صدا٬ صدای شیرین بود?.


کاش می دانستیم زندگی کوتاست
کاش از ثانیه های زندگی لذت می بردیم
کاش قلبی رو برای شکستن انتخاب نمی کردیم
کاش همه را دوست داشتیم
کاش معنی صداقت را ما هم می فهمیدیم
کاش هیچ کودک فقیری دیگر خواب نان تازه وداغ را نمی دید
کاش دلهایمان دریایی می شد
کاش می فهمیدیم زندگی زیباست
و
لذت می بردیم تا نهایت
کاش میدانستیم که ما نمی دانیم فردا برایمان چه اتفاقی می افتد
کاش بهانه ای برای ناراحت کردن دلهای زخم خورده نبود
کاش...
کاش...
کاش


 

نوشته شده توسط وحید در جمعه 1386/11/19 ساعت 11:1 موضوع | لینک ثابت


تنهایادگاری

نگاه کن خاطراتی را که در بهت زمان باتو نوشتم،

            چگونه شعله ها خاکسترش کرد!

توانی در قلم آخر نگنجد،

            بجز نامت دگر دل نیاید،

و باقیست از تو تنها یادگاری،

            عکسی نیمه سوخته در شب تنهایی من.


 

نوشته شده توسط وحید در یکشنبه 1386/11/14 ساعت 17:47 موضوع | لینک ثابت


- اززبان جبران خلیل جبران - قسمتی از کتاب پیامبر

هر زمان كه عشق اشارتي به شما كرد در پي او بشتابيد،

هر چند راه او سخت و نا هموار باشد.

و هر زمان بالهاي عشق شما را در برگرفت خود را به او سپاريد ،

هر چند كه تيغهاي پنهان در بال و پرش ممكن است شما را مجروح كند.

و هر زمان كه عشق با شما سخن گويد او را باور كنيد ،

هر چند دعوت او روياهاي شما را چون باد مغرب در هم كوبد و باغ شما را خزان كند.

زيرا عشق چنانكه شما را تاج بر سر مي نهد به صليب نيز مي كشد.

و....

متن کامل رادر ادامه مطلب بخوانید



ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط وحید در جمعه 1386/11/12 ساعت 10:17 موضوع | لینک ثابت


هزار کاکلی شاد .......برای رضا


*آنکه میگوید دوستت دارم

خنیاگر غمگینی است که

آوازش را از دست داده است

ای کاش عشق را زبان سخن بود

هزار کاکلی شاد در چشمان توست

هزار قناری خاموش در گلوی من

عشق را ای کاش زبان سخن بود

آنکه می گوید دوستت دارم

دل اندوهگین شبی است که مهتابش را میجوید

هزار آفتاب خندان درخرام توست

هزار ستاره گریان در تمنای من

عشق را ای کاش زبان سخن بود

احمد شاملو*


 

نوشته شده توسط وحید در سه شنبه 1386/11/09 ساعت 18:55 موضوع | لینک ثابت


برف

ایستاده ام در پس پنجره ای !

سرد

با خیالی نگران، با دلی کهنه ز دلتنگی دوست.

می نگرم ،ز پس پنجره از دور که می بارد برف !

که می آید دوست ...!

****

ایستاده ام

در پشت انتظاری کهنه

در پس دانه ای برف

که حکایت باشد

از کهنه دردی پنهانی

از اشکی  هایی نریخته!


 

نوشته شده توسط وحید در شنبه 1386/11/06 ساعت 19:37 موضوع | لینک ثابت


اندیشه من

 

گاه می اندیشم

 

خبر مرگ مرا با تو چه کس میگوید؟

 

آن زمان که خبر مرگ مرا

 

از کسی می شنوی روی تو را

 

کاشکی می دیدم

 

شانه بالا زدنت را

 

_بی قید_

 

 

و تکان دادن دستت  که

 

_مهم نیست زیاد_

 

 

و تکان دادن سر را که

 

_عجیب!عاقبت مرد؟_

افسوس

 

کاشکی می دیدم

 

من به خود می گویم:

 

چه کسی باور کرد

 

"جنگل جان مرا"

 

آتش عشق تو خاکستر کرد؟

 

با من اکنون چه نشستن ها ,خاموشی

 

با تو اکنون چه فراموشی هاست

 

چه کسی می خواهد

 

من و تو ما نشویم

 

خا نه اش ویران باد

 

من اگر ما نشوم  تنهایم

 

تو اگر ما نشوی  خویشتنی


 

نوشته شده توسط وحید در پنجشنبه 1386/11/04 ساعت 13:26 موضوع | لینک ثابت


" غمی غمنا ک "

 

شب سردی است و من افسرده

راه دوری است ،و پایی خسته

تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم، تنها از جاده عبور

دور ماندند ز من آدم ها

سایه ای از سر دیوار گذشت

غمی افزود مرا بر غم ها


فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز کند پنهانی


نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر ، سحر نزدیک است

هر دم این بانگ بر آرم از دل:

وای،این شب چقدر تریک است


خنده ای کو که به دل انگیزم؟

قطره ای کو که به دریا ریزم؟

صخره ای کو که بدان آویزم؟


مثل این است که شب نمناک است

دیگران را هم غم هست به دل

غم من لیک غمی غمناک است

 


 

نوشته شده توسط وحید در سه شنبه 1386/11/02 ساعت 17:37 موضوع | لینک ثابت


آنگاه...

 

آنگاه که غرور کسی را له می‌کنی،

آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می‌کنی،

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می‌کنی،

آنگاه که بنده ای را نادیده می‌انگاری ،

آنگاه که حتی گوشت را می‌بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،

آنگاه که خدا را می‌بینی و بنده خدا را نادیده می‌گیری ،

می‌خواهم بدانم،

دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می‌کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟

بسوی کدام قبله نماز می‌گزاری که دیگران نگزارده‌‌اند؟


 

نوشته شده توسط وحید در سه شنبه 1386/11/02 ساعت 7:45 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting

ورود به چت روم

Powered by: Reza-Soft

بهترین کدها و بهترین دانلودها در مینوس