تبليغاتX
وحید
 

من بودم و...

 

دارم از تو مينويسم كه نگي دوستت ندارم ، از تو كه با يه نگاهت زيرو رو شد روزگارم

من تموم قصه هام قصه ی توست اگه غمگینه اون از غصه توست

 روز سپندر مبارک


 

نوشته شده توسط وحید در دوشنبه 1386/11/29 ساعت 15:35 موضوع | لینک ثابت


زمستان وبهار

 

زمستان راتحقیر مکن

 

بهار هرچه دارد اززمستان است.


 

نوشته شده توسط وحید در پنجشنبه 1386/11/25 ساعت 18:15 موضوع | لینک ثابت


ولنتاین

happy valentine


 

نوشته شده توسط وحید در پنجشنبه 1386/11/25 ساعت 8:54 موضوع | لینک ثابت


جواب

 

مستانه شدم با عشق یه جرعه خرابم کرد
در میکده عشاق آخر، معشوق جوابم کرد


گریان نشوم هرگز از دست دل مستش
میمیرم  و میگویم  شاید  که عقابم کرد


 

نوشته شده توسط وحید در دوشنبه 1386/11/22 ساعت 17:35 موضوع | لینک ثابت


اشاره

بازم اشکای چشمام مثل آب روونه

آدم به چه امیدی تو این دنیا بمونه

دیگه با چه غروری بگم خیلی صبورم

مگه میشه تو گریه بگم مست غرورم

تو قلبت کی عزیزتر شده از من

کی اومد که بدت اومده از من

کنار تو فقط عشق تو حرفام

چقدر پیش تو آروم میشه دنیام

چقدر پیش تو آروم میشه دنیام


 

نوشته شده توسط وحید در یکشنبه 1386/11/21 ساعت 8:9 موضوع | لینک ثابت


کاش

 

کاش در این قفس بسته تنگ
گل آزادی من می خندید
آن کبوتر که لب بام نشست
کاش احساس مرا می فهمید
به هواخواهی گیسوی نسیم
کاش یک لحظه نمی آسودم
کاش در آن افق نیلی رنگ
شور یک فوج کبوتر بودم
مرغ در دام گرفتارم آه
به دل سوخته ام چنگ مزن
پروبالم شده خونبارو کبود
اینهمه جور مکن سنگ مزن
بازکن بازکن آن پنجره را
سوی آن وسعت خالی زملال
زندگی تلخترین خواب من است
خسته ام خسته ازین خواب و خیال
کوله بار من دلخسته کجاست
دلم آرام ندارد نفسی
آه می خواهم ازینجا بروم
باز از دور مرا خواند کسی
بندیان خانه سیمرغ کجاست
سوی آن با من پرواز کنید
آه باید بروم تا اشراق بال احساس مرا باز کنید.
 اولین نگاهت آن قدر برایم شیرین بود
كه گویی روح فرهاد در من دمیده باشند?
من قهرمان افسانه عاشقانه ای شدم
كه پایانش را نمی دانستم
هرشب
در اوج تنهایی
به اندازه عظمت بیستون برایت گریستم?
و اكنون
وقت آن شده است كه شیرینی نگاهت را پس بدهم
و شربت تلخ آخرین خداحافظیت را بنوشم
روح فرهاد كم كم از وجود من می رود
و هر بار بخشی از وجود مرا نیز با خود می برد?
امشب حال عجیبی دارم
خوابم به چشمانم نمی آید
كه ناگهان
صدایی به گوشم زمزمه می كند:
"بخواب٬ امشب آخرین شب تنهاییست"
چشمانم را می بندم
صدا٬ صدای شیرین بود?.


کاش می دانستیم زندگی کوتاست
کاش از ثانیه های زندگی لذت می بردیم
کاش قلبی رو برای شکستن انتخاب نمی کردیم
کاش همه را دوست داشتیم
کاش معنی صداقت را ما هم می فهمیدیم
کاش هیچ کودک فقیری دیگر خواب نان تازه وداغ را نمی دید
کاش دلهایمان دریایی می شد
کاش می فهمیدیم زندگی زیباست
و
لذت می بردیم تا نهایت
کاش میدانستیم که ما نمی دانیم فردا برایمان چه اتفاقی می افتد
کاش بهانه ای برای ناراحت کردن دلهای زخم خورده نبود
کاش...
کاش...
کاش


 

نوشته شده توسط وحید در جمعه 1386/11/19 ساعت 11:1 موضوع | لینک ثابت


تنهایادگاری

نگاه کن خاطراتی را که در بهت زمان باتو نوشتم،

            چگونه شعله ها خاکسترش کرد!

توانی در قلم آخر نگنجد،

            بجز نامت دگر دل نیاید،

و باقیست از تو تنها یادگاری،

            عکسی نیمه سوخته در شب تنهایی من.


 

نوشته شده توسط وحید در یکشنبه 1386/11/14 ساعت 17:47 موضوع | لینک ثابت


تا بعد

تا اطلاع ثانوی من(رضا) از حضورتون مرخص میشم.از این که نیستم و سرتون رو درد نمیارم خوشحال باشید.آقا وحید با پستهای خوشگلش با شماست.

تا بعد


 

نوشته شده توسط وحید در شنبه 1386/11/13 ساعت 10:35 موضوع | لینک ثابت


- اززبان جبران خلیل جبران - قسمتی از کتاب پیامبر

هر زمان كه عشق اشارتي به شما كرد در پي او بشتابيد،

هر چند راه او سخت و نا هموار باشد.

و هر زمان بالهاي عشق شما را در برگرفت خود را به او سپاريد ،

هر چند كه تيغهاي پنهان در بال و پرش ممكن است شما را مجروح كند.

و هر زمان كه عشق با شما سخن گويد او را باور كنيد ،

هر چند دعوت او روياهاي شما را چون باد مغرب در هم كوبد و باغ شما را خزان كند.

زيرا عشق چنانكه شما را تاج بر سر مي نهد به صليب نيز مي كشد.

و....

متن کامل رادر ادامه مطلب بخوانید



ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط وحید در جمعه 1386/11/12 ساعت 10:17 موضوع | لینک ثابت


هزار کاکلی شاد .......برای رضا


*آنکه میگوید دوستت دارم

خنیاگر غمگینی است که

آوازش را از دست داده است

ای کاش عشق را زبان سخن بود

هزار کاکلی شاد در چشمان توست

هزار قناری خاموش در گلوی من

عشق را ای کاش زبان سخن بود

آنکه می گوید دوستت دارم

دل اندوهگین شبی است که مهتابش را میجوید

هزار آفتاب خندان درخرام توست

هزار ستاره گریان در تمنای من

عشق را ای کاش زبان سخن بود

احمد شاملو*


 

نوشته شده توسط وحید در سه شنبه 1386/11/09 ساعت 18:55 موضوع | لینک ثابت


برف

ایستاده ام در پس پنجره ای !

سرد

با خیالی نگران، با دلی کهنه ز دلتنگی دوست.

می نگرم ،ز پس پنجره از دور که می بارد برف !

که می آید دوست ...!

****

ایستاده ام

در پشت انتظاری کهنه

در پس دانه ای برف

که حکایت باشد

از کهنه دردی پنهانی

از اشکی  هایی نریخته!


 

نوشته شده توسط وحید در شنبه 1386/11/06 ساعت 19:37 موضوع | لینک ثابت


تمثیل غار

(*اين مطالب عينن از كتاب فلسفه سال سوم رشته هاي ادبيات و معارف اسلامي برداشت شده است.اگر مايل هستيد كه اين مطالب با هدف هايي مهمتر ادامه پيدا كند ما را ياري كنيد.*)

افالطون سير عقلاني به سوي معرفت حقيقي يا شناساسس((مثل))را در كتاب ((جمهوري))به كمك تمثيلي معروف به ((تمثيل غار))بيان داشته است.اين تمثيل را افلاطون در ضمن گفتگوي سقراط با شخصي به نام گلاوكن مطرح ساخته است :

مابقي را در ادامه مطلب بخوانيد...


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط وحید در جمعه 1386/11/05 ساعت 18:3 موضوع | لینک ثابت


اندیشه من

 

گاه می اندیشم

 

خبر مرگ مرا با تو چه کس میگوید؟

 

آن زمان که خبر مرگ مرا

 

از کسی می شنوی روی تو را

 

کاشکی می دیدم

 

شانه بالا زدنت را

 

_بی قید_

 

 

و تکان دادن دستت  که

 

_مهم نیست زیاد_

 

 

و تکان دادن سر را که

 

_عجیب!عاقبت مرد؟_

افسوس

 

کاشکی می دیدم

 

من به خود می گویم:

 

چه کسی باور کرد

 

"جنگل جان مرا"

 

آتش عشق تو خاکستر کرد؟

 

با من اکنون چه نشستن ها ,خاموشی

 

با تو اکنون چه فراموشی هاست

 

چه کسی می خواهد

 

من و تو ما نشویم

 

خا نه اش ویران باد

 

من اگر ما نشوم  تنهایم

 

تو اگر ما نشوی  خویشتنی


 

نوشته شده توسط وحید در پنجشنبه 1386/11/04 ساعت 13:26 موضوع | لینک ثابت


واي

چهلم خان داداشم آقا مهدي بود

واي

چهل روز گذشت؟

باورم نميشه!!!

نميخوام...

سخته...


 

نوشته شده توسط وحید در چهارشنبه 1386/11/03 ساعت 22:23 موضوع | لینک ثابت


" غمی غمنا ک "

 

شب سردی است و من افسرده

راه دوری است ،و پایی خسته

تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم، تنها از جاده عبور

دور ماندند ز من آدم ها

سایه ای از سر دیوار گذشت

غمی افزود مرا بر غم ها


فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز کند پنهانی


نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر ، سحر نزدیک است

هر دم این بانگ بر آرم از دل:

وای،این شب چقدر تریک است


خنده ای کو که به دل انگیزم؟

قطره ای کو که به دریا ریزم؟

صخره ای کو که بدان آویزم؟


مثل این است که شب نمناک است

دیگران را هم غم هست به دل

غم من لیک غمی غمناک است

 


 

نوشته شده توسط وحید در سه شنبه 1386/11/02 ساعت 17:37 موضوع | لینک ثابت


آنگاه...

 

آنگاه که غرور کسی را له می‌کنی،

آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می‌کنی،

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می‌کنی،

آنگاه که بنده ای را نادیده می‌انگاری ،

آنگاه که حتی گوشت را می‌بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،

آنگاه که خدا را می‌بینی و بنده خدا را نادیده می‌گیری ،

می‌خواهم بدانم،

دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می‌کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟

بسوی کدام قبله نماز می‌گزاری که دیگران نگزارده‌‌اند؟


 

نوشته شده توسط وحید در سه شنبه 1386/11/02 ساعت 7:45 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting

ورود به چت روم

Powered by: Reza-Soft

بهترین کدها و بهترین دانلودها در مینوس